تبليغاتX
حرفهای نگفته
حرفهایی برای نگفتن
مرد ماهیگیر

تور می انداخت به آب

تا که ماهی

نه که خورشید

گهی صید کند

آسمان صاف و تهی

و دلش آخته از درد و فغان

....

شب شده بود

تور تهی

در کنار ساحل

راه می افتاد رود خانه و کاشانه خویش

تا که آنجا برسد

از دورتر

پشت درختان میدید

که سیاهی یه دود

که سیه تر ز همه رنگ فلک

آتشی می سوزد

تا دوان تر برسد سوی ره و خانه خویش

چند باری به زمین خورد و کمی سنگ سیاه

به همه پا و سرش بوسه زدند

مرد گریست

....

تا که به خانه رسید

خانه ندید

همه اش سوخته بود

سطل آبی در دست

مات و مبهوت بماند

آتش جهل که افروخته بود

خانه و کاشانه اش سوخته بود

چه توان کرد؟

سطل آبی شاید

نه نتواند که فرو بنشاند

آتش مزمن و وحشی اما

بازگشت

بازگشت بر لب دریاها

پاکی دریاها

بتواند شاید

در دو چشمش برقی

رفت تا ته آن دریاها

تا ته دریاها

پیش آن ماهیها

پیش آن ماهیها

آه ماهیها

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 7:28 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

مث افتادن از لب

توی یک فنجون چایی

صدای تیک تیک ساعت

توی قلبای پوشالی

*******

مث دریا اومدی تو

موجی انداختی تو ساحل

همه دنیا را کوبوندی

یه شبه تو گوش ساحل

******

اومدی مث یه شبنم

توی تنهاییه دیوار

وقتی که جون میدادم من

گفتی از ماهی هزار بار

******

بعد از این...

بعد از این سخته بگم...

 

بعد از این دنیای ما

رنگ شیرینی داره

واسه بودن تو

رنگ مهتابی داره

*****

غزل شیرین من ِ

واسه تو گفتنی شد

قصه سکوت سرد صد سالم

برای تو

       توی تو

               برای خود شما خوندنی شد

*******

این غزل مال تو بود

مال تو

        مال خودت

نکنه جاش بذاری

جون تو

جون غزل

جون هر چی کفتره

جون هر چی ماهیه

جون هر چی تنگ ناب

ما که چیزی نداریم

غزلام مال شما

غزلام مال خودت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

از هیاهوی قصه های بریده برایت بگویم

یا

نه

از بهارهای پلاسیده بگویم و شعرهای نیامده

کدام را می پسندی؟

یا چه فرق می کند اصلا

وقتی باد

وقتی تگرگ

وقتی حتی نسیمی

همه ی سلامهای آشنا را  با خود می برد

همه ی  کودکی ها را میبرد با خود

به آنسوی فراغتها

حال بگو اینبار

بگو از چه برایت بگویم

ای آشنای هزاره ها

بگو این بار هم همه کلمات هست

فقط مگو

مگو که بگویم از واژه هایی

که عقیم شده اند سالیانی پیش

مگو که بگویم از واژه های متروک

بگذار از همان بهار های پلاسیده در هفت سین و

قدمت آسیاب و آب و باد بگویم

و اینکه دیگر

کرمها پروانه نمیشوند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

بر لبانت مهر این همه خاطره ی نگفته را

چه تلخ کوبیده ای

و شهامت هزار هزار حادثه را

چه مجرمانه

نوش کرده ای

اما تو

باور کن تو

که تحمل این همه شرم

از آن نرگسها نبود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

از امتداد این همه پوسیدگی

از آوار این همه آوا

کنون نشسته ام به انتظار بیهوده ی زمزمه ی

                                       گلبرگهای ناآشنا

امید

زیباترین ترنم کوچ بود

و ما

غم انگیزترین نغمه ی هجرت را ساز داشتیم

کاش کمی

فقط کمی محکمتر میزدیم این ساز

                             این ساز بی سیم و صدا را

و کاش نبود

نبود این همه امتداد

امتداد طلوع

امتداد ستاره

امتداد هجرت

امتداد این همه تنفس و شریان

امتداد غریب

امتداد...

امتداد...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

از خیال خام خدا که بگذریم

از پشیمانی جاده های رفته که بگذریم

از تو

از باران

از بهت رفاقت که بگذریم

از من

حتی

از آدمیزاد هم که بگذریم

تو می مانی و عاقبت بخیری کودکانه عقاقیها

تنها

تراوش کلمات نگفته ای را آرزوست

از من

از من کجا گذشته ای اینچنین پست

بگذریم

بیا از من هم بگذریم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

در سیاه ترین غروب نشسته ام

با یک صندلی اضافه و

                            شوکرانی از عصاره دو چشم

و موج و موج و موج...

و دست کشیدن های پیاپی

از باد و ساحل و

                      نسیم و نسیم و نسیم

                                    بر موهای ژولیده

کاش فقط میدانستی

چقدر غریل میشود واژه ها

چقدر غریب میشود آب

چقدر غریب میشود غربت غریب غروب

آنگاه

  که دیگر کبکها خروس نمی خوانند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

نگاهم را به نگاهت کوک میکنم

تا از ارتعاش مژه های تو

آوای زیباترین سکوت را بشنوم

نه

باز هم سر جایش نیست

این نت

این نت شریر سکوت

از نو کوک میکنم

این بار نگاهم را به لبانت

نه

باز کوک میکنم

نگاهم را به زمین

و درست

جای نت سکوت

تا غم انگیز ترین طنین کشمکش زمین و لبان و مژگانت

بر اشکهای ریخته و

پیاده رو

نقاشی شود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

ببخش آقا یک کلاس خالی و بی صدا سراغ داری؟

ببين كه دختری با مرام و با صفا سراغ داری؟

آن کلاسهای آخری که در دست تعمیر است

برای خلوت عشاق این رشته جا سراغ داری؟

........

ببخش آقا یک وکیل کار آشنا سراغ داری؟

در دادگاه خانواده چطور یک آشنا سراغ داری؟

عجب که فاصله یک بیت هم نشد عجب

راستی به غیر از این شما دنیا سراغ داری؟

برای علاج خسته ی پر درد بی حوصله ای

سیگار ، رفيق ، راستي ودكا سراغ داري؟

آخ اگر اين هم علاج نكند اين همه درد

قدري سم يا كه آمپولي از هوا سراغ داري؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

اتاق تاریک و ازدحام شهاب سنگهای نگران و

                                     لذت هم آغوشی کوبه و در

و باز

صدای فندک و سیگار

                          سیگار

                                  سیگا

                                           سی......

آمده ای باز مرا به چه قسم بدهی؟

خبرت نداده بودم

کودکی را شبی در بستری آرام با ثانیه های بی باک دختری باکره پیوند زدم

پس دیگر دست از این کوبه و این در بدار

در کنار من

دق البابی است

اولین و آخرین دق الباب

کودکی نشسته آنجا که قسم نخورده باورت خواهد کرد

.....

صدای تاپ تاپ برفهای کوبیده

آرام آرام

محو میشود

درست مثل شهاب سنگها

که آرام گرفته اند در سیاره ای شاید

وباز میشکند سکوت را

صدای فندک و سیگار

                           سیگار

                                    سیگا

                                             سی....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط مهران  |